دل دیوونه ، دل کوچولو
یه وقتای هست که وقتی هوا ابری میشه، رنگ آسمون میشه مثل یه فولادی که زنگ زده، دلت میخواد بزنی بیرون، بری فقط بری ، بری یه جای بلند ، به بلندی یه کوه، تا جایی که جون داری داد بزنی ، آره دستاتو باز کنی صورتتو رو به آسمون کنی و داد بزنی ، اون لحظه داد نمیزنی که ملت ازت بپرسن چته! داد میزنی تا اون کسی که باید بشنوه فقط برگرده آره فقط برگرده و پشت سرشو یه نگاه بندازه شاید ... شاید از پشت اون همه مه بتونه لااقل سایه تو رو ببینه ،/ ولی نه آدم مرده که سایه نداره... آره/ یه وقتایی هست که آخره خطه... حس میکنی ... قلبت تیر میکشه... توپیاده رو... یهو احساس میکنی ... که دیگه صدای دم و بازدم نفستو نمیشنوی ... یه درد لذت بخش درست سمت چپ سینه ات حس میکنی ... دردی که دقیقا از قلبت شروع میشه و به چشمات میرسه... به دیوار پیاده رو تکیه میدی... عینک و از چشات میگیری ... چشاتو میبندی ... درد بیشتر و بیشتر میشه... مثل دفعه قبل نیست... زمین گیرت میکنه... مجبورمیشی گوشه پیاده رو زانو بزنی ... به حرفای مردم و... نگاهای پرسشگرانه شون اعتنایی نمیکنی ... دلت میخواد داد بزنی ... بگی بسه... توروبه مولا بسه... جون هستی بسه... مرگ هستی بسه... یه دوستی میگفت... تو دیگه خوب بشو نیستی ... این دفعه خیلی حالت فرق داره... قبلنا حداقل دوکلمه حرف میزدی... الان ساکت میشینی و هیچی نمیگی ... آدم بعضی وقتا ازت میترسه... پ.ن1 :کی گفته بود که بغض به شکستن تموم میشه...؟کی گفته بود خبر خوشی می آید وقتی پلک مدام می پره...؟ تموم نشد...نیومد... پ.ن2 : پاراگراف دوم خیالات ذهنم نبود این اتفاق برام افتاد . . . "خدا کاپیتانت کم آورده . . ." کاپیتان هستی
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


