تبليغاتX
دنیای بی ریای ما دوتا
دنیای بی ریای ما دوتا

دل دیوونه ، دل کوچولو












برای امروز. . .

برای امروز سالگرد ترک دنیا را بیشتر دوست داشتم تا به دنیا آمدن . . .

 

پ.ن : ت و ل د منه؟!!! شوخی میکنی؟هه . . .

 پ.ن۲: خدا امروز تولد کاپیتانت چی میخوای بهش بدی همیشه بی نیاز من!

 

                                                                کاپیتان هستی

حک شده در یکشنبه 13 دی1388لحظه 9:9 AM به نگارندگی کیمیا و هستی| |

 

Do you think I'm silly? No, I'm just a friend that never wants to make you sad & you never

. . . hear my groan

 

؟Do you know what the meaning of Promise is

 

:Let me say

 

Promise: say that you will "certainly" do or do not do s.th

(But now, you change the meaning of the word)

 

 Also u change yourself , your relationship. . . What r u doing with me

 

"Special audience

 

   Capitan ha$ti

حک شده در جمعه 4 دی1388لحظه 12:7 PM به نگارندگی کیمیا و هستی| |

 

خیلی دارم سعی میکنم نسبت به آدما خوش بین باشم ،به حرفهایی که ازشون میشنوم ، چیزایی که میبینم ، به دلخوری هایی که پسش میاد ، به دروغ هایی که میشنوم ،خوش بین باشم نسبت به کارایی که میکنن،آره خوش بین باشم حتی به نامردی که درحقم میکنن. . .  ولی ،ولی نمیتونم ،به مولا کم آوردم ، اوایل فکر میکردم میشه، فکر میکردم دیگه میتونم ببخشمشون، میتونم به خودم بقبولونم که دیگه فراموش کنم، ولی . . .

میدونین چیه؟ خیلی سخته ،اینکه ازدست  یسری ازآدما ناراحت باشی و بخوای داد بزنی و بگی : هی از دستت ناراحتم می دونستی؟ ولی نتونی بهشون بگی ! یه چیزایی رو ببینی ولی خودتو بزنی به کوری ، به کوری آگاهانه!

یا باید ساکت بشینم و از این مثلا خوشی لذت ببرم یا اینکه به روشون بیارم و وضع و از اینی که هست بدتر کنم و این روزای خوش جوونی هم گوه بشه بره. نمیدونم چه جوری بگم ، ببینم شده تا حالا مجبور باشی که خفه شی ولی بغض امونت نده؟ شده هم بخوای بگی هم نه ؟ شده خوتو خر کنی؟ شده؟ ها شده؟ اگه نشده پس لطفا خفه شو. چون پیش بی دردان گریبان چاک کردن مشکل است. . .

امروز فهمیدم که تعداد اشکها و لبخندهامون تو سرموشتمون نوشته شده . . .

پ.ن1:شرمنده به خاطر یکسری از حرفایی که زدم.

پ.ن 2: کاش میشد بزنم زیر گوشت. . .

پ.ن3: خدا ، کاپیتانت بازم خسته ست کمکش میکنی؟!!  

                                                                                           کاپیتان هستی

حک شده در سه شنبه 24 آذر1388لحظه 10:50 PM به نگارندگی کیمیا و هستی| |

گاهی هراس برم میداره، وقتی میبینم چقدر راحت میتونیم از چیزهایی که زمانی خیلی دوسشون داشتیم پیوندمو کامل قطع کنیم.
خیلی چیزهای کمی هستن که در طول این سالهای زندگیم یه پیوستگی آرام داشتن. از
 جنس دوستی ، از جنس عشق و یا از جنس های دیگه ای.
اونها رو باید عزیز بدارم . اینو خوب میدونم . . . " ولی خیلی ها نمیدونن!!! "

دلم میخواد خودمو جابزارم و برم

جا بزارم و برم

بزارم و برم . . .

 

پ.ن: من و کیمیا هیچ مشکلی با هم نداریم/ قابل توجه همه اونایی که کامنت گذاشته بودن و همچین تصوری داشتن. علت پست نزدنش هم :
۱-pc () ش مشکل پیدا کرده در حد سرطان.۲- فعلا پست زدن به عهده منه (کسی مشکلی داره؟)

حک شده در شنبه 23 آبان1388لحظه 8:49 PM به نگارندگی کیمیا و هستی| |

 

یه وقتای هست که وقتی هوا ابری میشه، رنگ آسمون میشه مثل یه فولادی که زنگ زده، دلت میخواد بزنی بیرون، بری فقط بری ، بری یه جای بلند ، به بلندی یه کوه، تا جایی که جون داری داد بزنی ، آره دستاتو باز کنی صورتتو رو به آسمون کنی و داد بزنی ، اون لحظه داد نمیزنی که ملت ازت بپرسن چته! داد میزنی تا اون کسی که باید بشنوه فقط برگرده آره فقط برگرده و پشت سرشو یه نگاه بندازه شاید ... شاید از پشت اون همه مه بتونه لااقل سایه تو رو ببینه ،/ ولی نه آدم مرده که سایه نداره...

 

آره/ یه وقتایی هست که آخره خطه... حس میکنی ... قلبت تیر میکشه... توپیاده رو... یهو احساس میکنی ... که دیگه صدای دم و بازدم نفستو نمیشنوی ... یه درد لذت بخش درست سمت چپ سینه ات حس میکنی ... دردی که دقیقا از قلبت شروع میشه و به چشمات میرسه... به دیوار پیاده رو تکیه میدی... عینک و از چشات میگیری ... چشاتو میبندی ... درد بیشتر و بیشتر میشه... مثل دفعه قبل نیست... زمین گیرت میکنه... مجبورمیشی گوشه پیاده رو زانو بزنی ... به حرفای مردم  و... نگاهای پرسشگرانه شون اعتنایی نمیکنی ... دلت میخواد داد بزنی ... بگی بسه... توروبه مولا بسه... جون هستی بسه... مرگ هستی بسه...

یه دوستی میگفت... تو دیگه خوب بشو نیستی ... این دفعه خیلی حالت فرق داره... قبلنا حداقل دوکلمه حرف میزدی... الان ساکت میشینی و هیچی نمیگی ... آدم بعضی وقتا ازت میترسه...

  

پ.ن1 :کی گفته بود که بغض به شکستن تموم میشه...؟کی گفته بود خبر خوشی می آید وقتی پلک مدام می پره...؟          تموم نشد...نیومد...

پ.ن2 : پاراگراف دوم خیالات ذهنم نبود این اتفاق برام افتاد . . .

"خدا کاپیتانت کم آورده . . ."

 

                                                                            کاپیتان هستی

 

حک شده در جمعه 1 آبان1388لحظه 7:34 PM به نگارندگی کیمیا و هستی| |

بعضی وقتا دلم واسه بعضی چیزا تنگ میشه...  واسه عروسک بچگی هام که مامان بدون اطلاع به من انداختتش ... واسه تیشرتی که بابام بی هوا وایتکس ریخت روش ... واسه روزایی که توش همش خنده بود... واسه بعضی از دیوونه بازی هام ... خنده های از ته دلم... شیطنت های سالای پیش ... واسه همیشه... دلم واسه رنگ بعضی صداها تنگ میشه... دلم واسه بعضی ها تنگ میشه... کسایی که با بودنشون خوش بودم... کسایی که با بودنشون ... دیدنشون... شنیدن حرفاشون... زندگی میکردم ... کسایی که واسه خودشون ... هفت بودن ... ولی واسه ... من 9 بودن ... کسایی که عاشق ترانه های صادقی بودن ... ولی میگفتن نه... دلم واسه دل تنگی هام تنگ میشه ... دلم واسه خنده های بعد گریه م تنگ میشه ... ولی الان ... پشت گریه هام ... یه گریه دیگست... نه خنده ...  دلم واسه ... تنگ میشه

دلم تنگ میشه وقتی موقع ظهر وقت اذان شبکه دو حرم حضرت معصوصه رو نشون میده، بی اختیارچشام خیس میشن، اون لحظه فقط یواش از خدا می پرسم چرا؟!!! وقتی دلم تنگ میشه دوس دارم بغلش کنم بعد تو چشاش نگاه کنم بگم سنگدلی هم نعمتی قدرشو بدون. ولی یهو یه قناری از ذهنم میگذره وحواسم وپرت میکنه وذهنم یه جور دیگه شکل میگیره اینکه وقتی دلم تنگ میشه بخندم یاد حرفایی بی افتم که با گفتنش نیستم کرد بعد داد بزنم بگم "اینم بمونه..." ولی آدما لااقل "من " یکی نمیتونم خودمو گول بزنم حتی اگه عقاب هم ذهنمو پرت کنه باز ته دلم ...

"کاش منم سنگدل بودم..." 

 

پ.ن:تولدت مبارک،میخواستم همون روز پست بزنم ولی ... ؛ خواستم آخرین نفر باشم با اینکه میدونم  برات اهمیتی نداره "یادته خودت گفتی نه من نه آرزوهام"... بعد از 27 روز تولدت مبارک.

پ.ن.ب.ر: جه جالب27 <= 7+2=9  عدد من. باور کنین اتفاقی بود . به فال نیک میگیرم.

 

                                                                                کاپیتان هستی

 

حک شده در جمعه 17 مهر1388لحظه 2:34 PM به نگارندگی کیمیا و هستی| |

نمیدونم چرا وقتی به یکی میگی که واسش مهمی یا اینکه مثلا تو فیلمنامه زندگیت یه نقشی داره ، اوایل کلی خوشحال میشه (شایدم خوشحالیش دروغی باشه  هه آدمیزاده دیگه...) بعد چنان خودشو... اصن بیاین اینجوری بگم لیاقت چیزیه که هرکسی نداره حتی اون کسایی که شاید نقش هفتم ، هشتم یعنی بعد ازخدای زندگیت - پدرزحمت کشت - مادردوست داشتنیت - خواهرماهت - داداش گلت و رفقای مهربونت رو تو زندگیت اجرا میکردن "دقت کن بعد از اونا" ولی حالا متوجه میشی که اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ پسرکجای کاری اصن لیاقتشو نداشتن. آره حتی لیاقت نداشته باشن که نقش هفتم هشتم باشن. حتی لیاقت اینکه صدات کنن . نه خودخواه نیستم  باور کنین راست میگم  بعضی چیزا واقعا لیاقت میخواد حتی به زبون آوردن اسم آدما .وقتی واسه بعضیا خیلی ارزش قایل بشی ، زیادی بهشون بها بدی ، بیشتر ازوجودشون باورشون کنی خودشونو گم میکنن  میشن مصداق آدمیایی که از دماغ فیل که خوبه آدمیایی که بعد خدا دومی ان. هر توهینی دوس دارن میکنن و حرمتو میشکونن ، دروغ میگن ولی "خدای نکرده یه وقت فکر نکنین که آدمای دروغگویی هستنا!!" هستی که هستی رو با کاراشون نیست میکنن ، کیمیای وجودتو آب میکنن ولی باز تو بخاطرحرمتی که واست عزیزه حتی درمقابل توهین هاشون سکوت میکنی به این امید که روزی میفهمن اشتباه کردن ولی هه زهی خیال باطل، طرفت نفهم تراز ایناست  که از حرفات بخواد بفهمه چه برسه به اینکه از سکوتت چیزی حالیش بشه. حالا تصور کنین که خودشون فکر میکردن که دارن نقش اول و بازی میکنن و چقدراحساس غرور میکنن از اینکه دیگه نیستن و خیال پوچی که انگار واس تو با رفتنشون همه چی تموم شده درحالی که اگه چشاتو ببندی و فکر کنی متوجه میشی که هی پسر با گم کردن گورشون تو خدارو پیدا کردی دوباره آره خدا دوست داره که دکشون کرد.اگه سرتو بلند کنی و آسمون و نگاه کنی لبخند خدارو میبینی. جالب ترین قسمت ماجرا اینه که هنوزم فکرمیکنن که خبریه و همه جا رو از زاویه دید خودشون پرمیکنن ازحرفایی که پشیزی ارزش نداره اگه یه کوچولو به حرفاشون گوش بدی می بینی که دارن خودشونو میکشن تا بهت بفهمونن و بگن که تو ازهمون اولم واسم پوچ بودی در حالی که ... دیگه نمیفهمن که احمق جون دق و دلی هاتو با این اراجیف خالی نکن و هر خزعبلی رو نگو اینقدر بدبخت شدی که خودتو خر میکنی و گول میزنی!!؟ زمان های گذشته و حال و قاطی نکن بچه دروغگو. اه کجا بودم اصن؟ آها لیاقت  لیاقت  لیاقت  آره درسته که خدا از روحش تو وجود آدما دمیده و روح خدا تو وجود همه ی ما ها هست ولی این روح این نفس این دم  این عشق این حس این زندگی تو وجود بعضی از ماها  مرده آره مرده و اونا خبر ندارن عرضه نداشتن که پرورشش بدن نگهش دارن بهتر بگم لیاقت نداشتن.

پ.ن1:هیچوقت به کسی بیشتر از اون چیزی که هست بها نده وگرنه می بازی.

پ.ن2: پی نوشت 1 روتو پست های قبلیم زده بودم خواستم تکرارش کنم آخه یادم رفته بود...  

پ.ن3: یه دوست دارم سفارشی به کیمیا بدهکارم بابت اینکه تو این مدت که پست میزدم اعتراضی نکرد و تشکر کوچولو هم بخاطر پست 3مرداد که زد.

پ.ن4: آهنگ قدیمی "حرف آخر" رضا صادقی، چقدر به دلم میشینه وقتی گوش میدم. 

پ.ن۵: قابل توجه بلاگ تانزانت ۹۰ که میگه چرا کامنت نمیزارین و سر نمیزنین،باش بگم که شما نظراتو بستین ما چیکار منیم .راسی بستتونو خوندم حیف که نشد نظر بدم وگرنه کلی حرف داشتمو

 

حک شده در پنجشنبه 12 شهریور1388لحظه 12:7 PM به نگارندگی کیمیا و هستی| |

 

To0o nakhasti mano man ham raftam! // didi az shahre to ba gham raftam// hataa az shahro diyare khodam ... // vase khateret namondam raftam

 

ما که رفتيم ولي مزد دستاي ما اين نبود دل ما لايق اين که بندازيش زمين نبود..! به مولا نبود مرگ هستی نبود.                      

حک شده در چهارشنبه 4 شهریور1388لحظه 11:49 PM به نگارندگی کیمیا و هستی| |

 

گریه کن، امشب شاید شب آخر باشه ، شاید  فردا دیگه هیچ حسی نباشه ،دیگه احساسی نباشه ،دیگه هیچ عشقی نباشه ... شاید دیگه تموم بشه همه ی این روزای تلخ ، تموم این شبای سرد ، دلم میخواد داد بزنم بلند بگم ... بگم ب ی م ع ...  دیگه گفتنش هم بی فاید ست/

 گفتن دقیق احوالم برای من مشکل و برای شما هم بیهوده ست . آخه گوش دادن به یسری از حرفا حوصله میخواد حوصله هم چیزیه که اینروزا کمیاب شده. راستش یه جاهایی هست که میبینی دیگه نمیتونی ،همه چی بهم میریزه ، از درو دیوار میباره ، همه کارات یادت میره ، یعنی نه اینکه یادت بره ، خودت مخصوصا فراموشش میکنی .../

بعضی وقتا آدم میمونه به چی باس دل خوش کنه... اینه دیگه... روزگار ما هم فعلا(فعلا!!!)؟

اصلا میدونین چیه؟

نباید حرف زد...

باید سکوت کرد... نه... اشتباه کردم...

باید خفه شد...!

 پ. ن : 30 مرداد نزدیکه ،آماده ای واسه امتحان؟ امیدوارم که قبول شی.

 

حک شده در سه شنبه 27 مرداد1388لحظه 5:26 PM به نگارندگی کیمیا و هستی| |

حرفی برای گفتن ندارم

سقف دلم چسبیده به طاق...

حک شده در یکشنبه 11 مرداد1388لحظه 7:12 PM به نگارندگی کیمیا و هستی| |

 

پرسید: به چه قیمتی؟ جواب داد: به قیمت دوست داشتن تنهایی ، به قیمت فراموش شدن ازذهن همه کسایی که منو میشناسند. ساکت شد ودیگه هیچی نگفت. رفت  یه گوشه نشست از چشاش میشد دلتنگی رو خوند داشت به این فکر میکرد که قیمت این تنهایی چنده! ولی یه صدایی بدجور  میرفت رو اعصابش. چقدر هم این صدا آشنا میزد! صدای خفه ای که انگار از ته چاه درمیومد!

خنده ی سردی صورتشو گرفت. شناخت! آره صدای همون 5 برعکسی بود که ازکارافتاده بود!

حالا نوبت خودش بود که جواب بده. با همون صدای قریچ و قروچ که تابلو بود به زور دریچه هاش باز و بسته میشن پرسید: تو بگو به چه قیمتی؟ به چه قیمتی من و از ریشه کندی و انداختی دور؟! جواب داد: من تو رو نکدنم  هیچوقت هم دور ننداختمت. من فقط تورو فروختم. فروختمت به قیمت راحتی ، دلخوشی ، آرامش ، زندگی یه دوست ، به قیمت دوست داشتن یه رفیق قدیمی. آره اون بی معرفت دنیای منه.../

تو دیگه مال من نیستی برو رد کارت.  

پ. ن1: شاید بعد از امتحان برم ییلاق مامان بزرگم ،کسی چه میدونه! شایدم مردم...خدا کنه نم نم بارون بزنه...تشیع جنازه تو بارون و دوست دارم...اینجوری دلم آروم میشه که لااقل آسمون داره واسم گریه میکنه...حتی اگه گریه ش از سر شوق مردن من باشه ... کاش یکی یادش باشه حلال کنه...

پ. ن 2: هزار وعده خوبان یکی وفا نکرد...!

 

حک شده در یکشنبه 21 تیر1388لحظه 1:19 AM به نگارندگی کیمیا و هستی| |

3تا پله بیشتر نداره.حیاط خونمونو میگم ولی فکر نمیکردم اینقدر وحشتناک باشه. ارتفاعشو نمیگم منظورم شدت درد پام بود.آخه خوردم زمین. اینقدر دردش زیاد بود که صدای آخ تو گلوم خفه شد. همونجا نشستم زانومو خم کردم و دستم و گذاشتم رو استخون ساق پام اونموقع بود که دادم رفت به آسمون. مامانم گفت: باز دست و پاتو کجا وقف درو دیوار کردی؟دختر چشاتو باز کن!

کشون کشون خودمو رسوندم به حال و همونجا افتادم مامان گفت:با زرده تخم مرغ پاتو ببند تا جلوی ضرب دیدگیشو بگیره. خیلی درد داشتم ولی اصلا دلم نمیخواست دردشو آروم کنم دوست نداشتم دردشو ساکت کنم خفش کنم دلم میخواست داد بزنم از شدت درد اونقدر داد بزنم تا همه بشنون که درد دارم فریاد بکشم یه فریاد از جنس درد نه مثل فریاد هایی که همیشه از جنس سکوت بودن. اومد بالای سرم همونطور که نگام میکرد نشست و خودش زرده تخم مرغ و زد به پام. هر بار که دستش به پام میخورد دادم میرفت هوا. آخر سرعصبانی شد و گفت: الله اکبر یه دقیقه زبون به دهن بگیر شمشیر دودم که نخوردی؟ بلند شدم که بشینم گفتم: پرنده قشنگم درد و از هر طرف که بنویسی درد حالا چه شمشیر دو دم خورده باشی چه مورچه گازت گرفته باشه لا اقل یه بهانه ای میشه تا داد بزنی که تو زندگیت درد داری. نتونستم جلوی اشکامو بگیرم رفتم تو اطاقمو بالشت و گذاشتم رو سرم. خنده کنان اومد تو اطاق و گفت: حالا این گریه قناری ما (در جواب پرنده ی قشنگ گفت) از درد پاست یا درد زندگی؟

گفتم: چه فرقی میکنه مهم اینه که درد داری.فریادت از جنس درد.

حک شده در دوشنبه 15 تیر1388لحظه 11:43 AM به نگارندگی کیمیا و هستی| |

امروز صبح 5تا لیوان قهوه خوردم 6می روداشتم میزدم تو رگ که مامان از دستم گرفت گفت:چته دختر میخوای چند سال دیگه ناراحتی قلبی بگیری قلبه ازکاربی افته؟ بی اختیارازحرفش خندم گرفت. تو دلم گفتم: پرنده ی قشنگم کجای کاری قلبم خیلی وقته که از کار افتاده... یه قلپ از قهوه رو خورد از قیافش میشد فهمید که قهوه تلخ دوست نداره بلند شدم که برم گفت: دوسالی میشه که نه چایی با قند میخوری نه تو قهوه شکرمیریزی هواسم بهت هست تازگی هام که شکلات تلخ خوراکت شده. با خنده ادامه داد واسه پیشگیری ازمرض قند ناقلا؟ برگشتم وگفتم: خوردن چیزای تلخ باعث میشه که به مزه ش عادت کنی اونوقت دیگه تلخی زندگی زیاد اذیتت نمیکنه... نگام کرد و گفت: تلخی زندگی! به قول خودت(منظورش من بودم) جوونای ما چرا اینجوری ان؟!

 

حک شده در دوشنبه 1 تیر1388لحظه 6:5 PM به نگارندگی کیمیا و هستی| |

 

صبح میشه با اینکه دلت خونه

پامیشی میری حموم زیر دوش آب که روی سرت میریزه

آروم آروم اشکات میاد پایین

دم در حموم باز نقاب خنده رومیزنی

مامانت چه گناهی داره آخه؟میخندی با شادی سلام میکنی و

یه چیزی تو دلت میگه هی الکی نخند

اما تو میخندی واسه خاطر بقیه

میزنی از خونه بیرون دلتنگی باز بهت هجوم میاره

آهنگ گوش میدی بغض میکنی

کلاس نمیری راه میری موبایل هم خاموش میکنی

باز به خونه که میرسی نقاب میزنی می خندی

مامانت میگه آخی فدای خنده هات بشم خوبی؟

به زور لبخندت رو عمیق تر میکنی میگی آره بابا چیزی نشده

تو دلت یکی داد میزنه فقط خفه شو

میری توی تختت آهنگ میذاری

بالش را بغل میکنی وگرمای بالشت اشکتو در میاره

میشی خودت خود دلتنگ غمگینت

باز مامنت که میاد الکی میگی وای از زور خواب چشمام باز نمیشه

مامانت میره کیمیا زنگ میزنه

الو چته باز؟

هیچی بابا داشتم شیرینی میخوردم صدام این جوریه

آخر شب دیگه خودتی

در رو میبندی

دلت بی قرار میشه

تنها شدن خیلی بده خیلی

فراموش شدن ،رفتن

داغون شدن،

و هنوز دوست داشتن

خیلی سخته ،خیلی سخته

خیییییییییییییلی

آهنگ میذاری و میشی خودت

خود تنهای غمگینت

اون وقت صدای هق هقت بلند میشه

آخه مگه نمی دونست قلبشو آبی کشیدم  کنارعکسش خودمو با چشم گریون کشیدم

حک شده در پنجشنبه 14 خرداد1388لحظه 11:8 AM به نگارندگی کیمیا و هستی| |

 

من چه تلخم امروز...

 

این روزا تو بگو:

  پخ 

من میزنم زیر گریه. . .!

                                        H@$ti 

/بین- خودمون-بمونه-شدیداً-احساس –دلتنگی-دارم.-دوست-دارم.-این-و-سعی-کن-بفهمی-گرچه-توی-سال5-نفهمیدی-ولی-سعی-کن-شاید-بتونی-/

 

حک شده در جمعه 1 خرداد1388لحظه 0:9 AM به نگارندگی کیمیا و هستی| |

it's ME  

 

تا حالا شده از تقویم بترسی؟

تا حالا شده از رسیدن یه روز خیلی بد تا شعاع سه متری هیچ تقویمی نری؟

تا حالا شده آرزو کنی زود تر ا اون روز بمیری؟

تا حالا شده آرزو کنی از تصمیمی که گرفته برگرده؟

تا حالا شده یه روز کامل به گوشیت زل بزنی تا یه اس ام اس بیاد و بگه: کنسل شده

تاحالا شده برای به عقب انداخت یا کنسل کردن یه اتفاق از پیش تعیین شده تو یه تاریخ از قبل معیین شده خودتو به آب و آتیش بزنی ولی . . . !

تا حالا شده اینقدر به تاریخ اون روز فکر کنی که حتی تاریخ کنکور کارشناسی یادت بره؟ (باور کنین)

تا حالا شده روز به روز روزات گند بشن؟

تاحالا شده یه روز بلند شی همونطور که به کارات میرسی یه خبر ازیکی که واست مهمه بیاد و داغونت کنه ولی اون بگه که واست اهمیت(!) نداره ،بعد تا شب نتونی لای کتاب درسی و باز کنی تا اینکه اس بزنه بگه:مشکلم حل شد. تو هم خوشحال باشی از حل شدنش . شب با خوشحالی از حل شدن مشکلش سر کوفتیتو رو بالش میزاری به امید شروع فردایی قشنگ.فرداش دم غروب وقتی شارژ شارژی بهت بگه: . . .                   خداااااااااااااااااااااا            اون روزت زهر میشه + تمام روزای آیندت

 

"توضیح کامل پاراگراف بالا بود"

 

تاحالا شده آرزو کنی وقتی اون روز رسید، یادش بره؟

 

پ. ن :راستی کم کم داره حالم از اسمم بهم میخوره . اسم بیخود و مزخرفیه.خب که چی؟ یعنی چی؟ ه س ت ی . . .                    "هستی"

 

یه تغیر کوچولو بدی میشه : نیستی . میشه حال الان من.

 

خدا کاپیتانت داغونه. 

اینکارو نکن.نمیدونم هنوزم به این بلاگ سر میزنی یه نه  نمیدونم هنوزم اهمیت دارم یا نه فقط فقط  منو خسته تر از اینم نکن.این آرامش کوچیک و از من نگیر.دوست دارم سعی کن اینو بفهمی. . . !  

                              

 

حک شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388لحظه 2:52 AM به نگارندگی کیمیا و هستی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت